تبليغاتX
کریم پورمرجان

کریم پورمرجان
 
دانشگاه، فرهنگ، جامعه

بهترين راحتي و آسودگي بي توقعي از مردم است
 
نوشته شده در تاريخ 90/11/20 توسط 


نقل است روزی شیخ و مریدان بازی آبی‌ و قرمز را به نظاره بنشسته بودند در حالتی که بخت دو بار با آبیان یار شده بود و 10 نفری از قرمزان مانده و 10 دقیقتی تا نفخ صور
ناگاه بادی عظیم وزیدن گرفت و جمعی از مریدان حامی قرمز را با خود ببُرد. مریدان آبی را این صحنه بسیار خوش آمد.
پس شیخ را پرسیدند: یا شیخ، حکمت چیست که این باد، قرمزان با خود بِبُرد و ما بر جای خویشتن استوار مانده ایم؟ آیا جز این است که ما حقیم و آنان باطل؟
فرمود: ‌ای غافلان، شاد مشوید و دل‌ خوش مدارید که شما خود سوراخید از شش جهت و باد از میان سوراخ‌هایتان عبور همی‌ کند و این گونه است که بر جای ماندید.
و در همین حال چنان حالتی رفت که عرش بر ضمیر فرش بیاویخت و سه بار دروازه آبی گشوده رفت
و مریدان آبی نعره‌ها زدند و ادبباتی را چنان نثار داور و پرویز خان و منصور خان نمودند که ناصر خان در گور بلرزید و حاجی در باکو.


نوشته شده در تاريخ 90/11/02 توسط 

دنیای عجیبی است. یکی میشود کاپیتان شهبازی و با کار مهمش انسانهایی را نجات میدهد. معروف می شود و از این شهرت استفاده میکند و کمپین جهانی تشکیل می دهد در محکومیت تحریم فروش هواپیما به ایران .

یکی هم در۱۴ سالگی جایزه بزرگترین جشنواره داخلی را از آن خود میکند و در فیلمهای بزرگی چون: درخت گلابی (داریوش مهرجویی، ۱۳۷۶) ،اشک سرما (عزیزالله حمیدنژاد، ۱۳۸۱) ، به نام پدر (ابراهیم حاتمی کیا، ۱۳۸۴) ، گیس بریده (جمشید حیدری، ۱۳۸۴) ، سنتوری (داریوش مهرجویی، ۱۳۸۵) ، میم مثل مادر (رسول ملاقلی پور، ۱۳۸۵) و ... نقش آفرینی میکند و به اعلا ترین درجه نیز می رسد اما خودشیفته می شود. گل شیفته را میگویم...


نوشته شده در تاريخ 90/11/02 توسط 

اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده.
مشرق--- سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.

امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.
بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.

تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!
بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.
فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.
اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک